تبليغاتX
سایبان آرامش ما ماییم
مرا دوست بدار اندکی ولی طولانی، ویکتورهوگو

ساعت شنی

صدای تیک تیک شن ها لحظه ای رهایش نمی کرد.

دقیقه های شنی خیال گذشتن نداشتن.

شن شن شن

با این صدا خو گرفته بود.

می خواست این بار جسارت خودش را نشان بدهد .

می خواست به دست خاطره ها بسپاردش،خاطره های خوب و بد.

نمی خواست با او که خیال بود همه جا برود و زندگی آینده را تباه کند.

به قوی بودن او و ضعیف بودن خودش ایمان داشت.

برایش جالب بود ،مطمئن بود  اگر جای او بود زودتر از اینها به دست فراموشی سپرده می شد .

از صبر زیاد او صبرش تمام شد.

ساعت شنی را برداشت و راه افتاد.

جایش را بلد بود ،نشست و آرام آرام گفت و گفت ،گریه بی امان رهایش نمی کرد.

ایمان اش قوی شده بود .آنقدر ها هم که فکر می کرد او قدرتمند نبود.

احساس کرد او هم راحت شده است.

سرش را بلند کرد ساعت شنی هم رو به اتمام بود.شمارش معکوس بالاخره تمام شده بود.

حالا بیشتر از قبل دوستش داشت،دوست داشتنی ابدی.

سنگ قبرش را بوسید و با او وداع کرد.

با او و ساعت شنی اش.

 

ساعت شنی

 

پیوست :میگن اگه می خوای عزیز باشی باید مریض باشی این دوهفته مریضیم هر چند باعث شد از برنا مه ریزی درسام عقب بیفتم اما یه خوبی داشت که باعث شد چند تا آپ بزارم کسی کاری به کارم نداشته باشه تا آپ بعدی کی باشه؟

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 22:3 نويسنده لیلی بانو |


        حسرت هميشگي


        حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
         تا نگاه مي‌كني : 
                                 وقت رفتن است
         باز هم همان حكايت هميشگي !
         پيش از آن كه با خبر شوي !
         لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود
         آي ...
         اي دريغ و حسرت هميشگي ! 
         ناگهان
                         چقدرزود 
 
                                    دير مي‌شود !

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 23:1 نويسنده لیلی بانو |

در برابر خدا

 از تنگنای محبس تاريكی

از منجلاب تيره اين دنيا

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه، ای خدای قادر بی همتا

 

 يكدم ز گرد پيكر من بشكاف

بشكاف اين حجاب سياهی را

شايد درون سينه من بينی

اين مايه گناه و تباهی را

 

دل نيست اين دلی كه بمن دادی

در خون طپيده، آه، رهايش كن

يا خالی از هوا وهوس دارش

يا پای بند مهر و وفايش كن

 

 تنها تو آگهی و تو می دانی

اسرار آن خطای نخستين را

تنها تو قادری كه ببخشائی

بر روح من، صفای نخستين را

 

آه، ای خدا چگونه ترا گويم

كز جسم خويش خسته و بيزارم

هر شب بر آستان جلال تو

گوئی اميد جسم دگر دارم

 

از ديدگان روشن من بستان

شوق بسوی غير دويدن را

لطفی كن ای خدا و بياموزش

از برق چشم غير رميدن را

 

عشقی بمن بده كه مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

ياری بمن بده كه در او بينم

يك گوشه از صفای سرشت تو

 

يكشب ز لوح خاطر من بزدای

تصوير عشق و نقش فريبش را

خواهم بانتقام جفاكاری

در عشق تازه فتح رقيبش را

 

آه ای خدا كه دست توانايت

بنيان نهاده عالم هستی را

بنمای روی و از دل من بستان

شوق گناه و نفس پرستی را

 

راضی مشو كه بنده ناچيزی

عاصی شود بغير تو روی آرد

راضی مشو كه سيل سرشكش را

در پای جام باده فرو بارد

 

از تنگنای محبس تاريكی

از منجلاب تيره اين دنيا

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه، ای خدای قادر بی همتا

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 17:53 نويسنده لیلی بانو |

آبان

سمبل :عقرب

عنصر : آب

سیاره : پلوتون

روز اقبال : سه شنبه

اعداد شانس : 2و4

سنگ خوش یمن : یاقوت زرد

رنگ قرمز

حیوان : حشرات

***

آذر

سمبل :کمان دار

عنصر : آتش

سیاره : ژوپیتر

عضو آسیب پذیر : کبد

روز اقبال : پنج شنبه

اعداد شانس : 5و7

سنگ خوش یمن : فیروزه

رنگ : ارغوانی

گل : نرگس

حیوان : اسب

با تا خیر تبریک میگم دوستان

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 17:32 نويسنده لیلی بانو |

 شب صحرا

 دلم فتاده به دام و ره فرار ندارد
ره فرار نه و طاقت قرار ندارد
به تنگدستی ی من طعنه می زند ز چشم دشمن ؟
غنی تر از من وارسته روزگار ندارد
 فلک ، چو دامن نیلین پر ز قطره ی اشکم
 نسفته گوهر غلتان آبدار ندارد
 طبیعت از چه کند جلوه پیش داغ دل من
 که نقش لاله ی دلسرد او ،‌ شرار ندارد
چو چشم غم به سیاهی نهفته ان ، شب صحرا
سکوت مبهم و اندوه رازدار ندارد
 خوشم همیشه بهیادت ،‌ اگر چه صفحه ی جانم
به جز غبار ملال ،‌ از تو ، یادگار ندارد
چرا نکاهد ازین درد جسم خسته ی سیمین ؟
که جز سکوت ز چشم تو انتظار ندارد

 


 

+ تاريخ جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 15:2 نويسنده لیلی بانو |