تبليغاتX
سایبان آرامش ما ماییم
مرا دوست بدار اندکی ولی طولانی، ویکتورهوگو

منو ببخش غريبه! يه آشنا نبودم 

        چله نشستم اما ازت جدا نبودم 

 

يه کلبه ساختم از عشق موج اومد و خراب کرد 

        تموم نقشه هامو اومد نقش بر آب کرد

 

دوسِت دارم! اگرچه فاصله ها زيادن

      نقطه چيناي ممتد ... تو رو به من ندادن

 

رو خاک غم نشسته کسي که رفته بر باد

      اون عاشق قديمي تو رو نبرده از ياد

 

طلسم دستاي ما شکسته مي شد اي کاش! ...

        دارم مي رم عزيزم! مواظب خودت باش

 

مریم

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 8:47 نويسنده |

خودکشی

از این بالا تگاه کردم      زمین منو صدا می زد

یکی می گفت بپر پایین    یکی تو قلبم جار می زد

وقت تموم کردن کار      شهامتِ دل بریدن

خط کشیدن دور همه      به حس پرواز رسیدن

حالا باید چیکار کنم       خاطره هام و خط زنم

 

نهایت عشق یعنی نفرت و جدایی

 

کاری که اینجا ندارم      گذشتن خوب بلدم

برای گریه کردنات       یکی دو روزی کافیه

سیاه بپوش برای من      اینم برای قافیه

فقط من از اینجا می رم   فکر نکنم چیزی بشه

نه آسمون زمین می آد    نه ابری بارونی می شه

 

آی عاشقا تو دنیای عاشقی به کسی دل ببندید که واقعا دوستون داره.

دیگه نمی خوام عاشق باشم اما نمی شه

دیگه می خوام فرا موشش کنم ولی نمی تونم

آخه می گن هر کسی عاشق نباشه آدم نیست

 

پیوست:چند وقت پیش رو دیوار یه اعلامیه دیدم وقتی اسم خوندم به نظرم آشنا اومد بعد که پرسیدم فهمیدم بله اعلامیه یکی از دوستای دوران مدرسمون بود ،دو سال پیش هم همین جوری بود اعلامیه یکی دیگه رو دیدم وای وقتی اون موقع فهمیدم تو فکرش بود آخه یه روز دیده بودمش ،وقتی این اعلامیه ها رو دیدم دلم خیلی گرفت .روحشون شاد

 

گفتم مدرسه چند وقت پیشا از کنار زمین مدرسمون رد شدم میگم زمین چون همه ی اون سه مدرسه که ما توش درس می خوندیم و کنار هم بودش با خاک یکی شده می گن می خوان مدرسه ی جدید بسازن چه حال و هوایی داشت اون موقع ها دوران مدسه خیلی شیرین بود مخصوصا کلاس اول که بودیم یادمه یه روز که هوا خیلی سرد بود و زمین یخ زده بود یه ژاکت آبی آسمونی پوشیده بودم و خودم رفتم مدرسه سر چهار راه که می رسیدیم از رو خط کشی بله  یادمه یه پلیس اونجا بود ما رو می برد اون سمت خیابون بعد هم تکرار می شد . اون موقع ما ها خودمون مدرسه می رفتیم اما حالا خوشبحال بچه های الان ....

خوب که فکرش می کنم بهتیرن دوران مدرسم و اون دو سالی بود که سمائی بودیم بهترین دوستام اونجا داشتم ما همش ده نفر بودیم ،یادش بخیر کلاس شیطون اما در عین حال مودبی بودیم سمائی ها ی عزیزم دلم برا همتون تنگ شده همتون دوست دارم و براتون آرزوی بهترین ها رو دارم این شعر اون موقه هاست همیشه می گفتیم

سمائی بود هر که ساعی بود  ز دانش دل پیر برنا بود اینو سر کلاس فیزیک معلم فیزیکمون می گفت.

فکر کنم دیگه زیاد حرف زدم اینا رو گفتم چون مطمئنم شما ها هم گاهی یاد اون دوران می افتید

این روزا به یه عزیزی خیلی زحمت دادم بهتره بگم خیلی اذیتش کردم خودش هم می دونه ازش واقعا ممنونم و بازم ازش عذر می خوام شاد باشی عزیزترینم .

 

 

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 23:54 نويسنده لیلی بانو |

سلام دوستان

 دلم براي خودم تنگ مي شود

اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
كسي كه حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنگ مي شود آري
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم
نشد جواب بگيرم سلام هايم را
 
هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم
 
چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را ؟
اشاره اي كنم انگار كوهكن بودم

انسان ها همه راست می گن مگر اینکه خلافش ثابت شه و همه قابل اعتمادن مگر اینکه خلافش ثابت شه

  

قلب زن با گذشت زمان و تغییر فصل ها ،تغییر نخواهد کرد؛حتی اگر برای همیشه بمیرد،هرگز از بین نمی رود.

 

هر مردی دو زن را دوست دارد؛ یکی زاییده ی خیال اوست ، و دیگری هنوز به دنیا نیامده.

 

اگر می خواهید زنی را بفهمید ،گاه خندیدن به دهانش بنگرید؛ اما برای ارزیابی یک مرد ،سفیدی چشمانش را هنگام خشم ببینید.

 

 

 پیوست:این هفته خیلی سخت برام گذشت راستش تمام روزا سخت می گذره دوستام می گن چون سخت می گیرم سخت میگذره اما چه کنم خیلی وقت این جوری شدم شاید اگه درسم تموم شه راحت تر بتونم با همه چیز کنار بیام

به هر حال هفته ی آرومی رو هم فکر نکم داشته باشم اول اینکه پدر بزرگم  باید چشمش عمل کنه دوم  اینکه امتحان سختی دارم که دریغ از خوندن یک کلمه وای چه بدبختی دارم من

 

 دیروز رفتم سر کتابای ..... بابا ایول گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک، اینو اول دفتری که دوستش براش نوشته بود دیدم  تو دفترم یه چیز جالب که توجهم جلب کرد این بود انسان نادان اون کسیه که امید  جایگزین حقیقت  کنه فکر کنم همین جوری بود بله اما نمی دونم این جمله از کی بود به هر حال مطالب زیبایی داشت که همشون یادم نیست ، بعد هم کتاب راک اند رول دیدم  گفتم پسر این کتابا چیه می خونی این عاشقانه ها میگفت این کجاش عاشقانس به جون خودم عاشقانه بود دیگه حوصله جر و بحث در این مورد نداشتم  و و بی خیال شدم اما خوب که فکرش کردم بیچاره تو این مورد تقصیر نداشت تو این زمونه همه ی آدما یه جورایی تنها هستن و دنبال یه دل مشغولی می گردن که وقتشون با اون بگذرونن یه جورایی از خستگی ها و مشکلات روزمره فرار کنن.

از.... عزیزم که این چند وقته خیلی کمکم کرد هم واقعا ممنونم و عذر می خوام

 

 

  

+ تاريخ جمعه نهم آذر 1386ساعت 13:51 نويسنده لیلی بانو |