تبليغاتX
سایبان آرامش ما ماییم
مرا دوست بدار اندکی ولی طولانی، ویکتورهوگو

خوب یا بد

منم مثل بقیه دوستان به این بازی دعوت شدم از طرف فاطمه خانوم

تعیین نمی کنم کدوم خوب  یا کدوم بد چون بستگی به آدمای اطرافم داره .

خب  زود رنج وحساسم و مهربون ،دلسوز،خوش اخلاقم و راحت می تونم با آدمها دوست شم اما به طور کامل اعتماد نمی کنم هر چند اعتقاد دارم آدماها قابل اعتماد وراستگو هستند مگر خلافش ثابت شه .

 تو دارم و سنگ صبور و قابل اعتماد دوستام و فامیل هستم .از بی وفایی و بی محلی دوستان و کلا آدمها دلخور می شم و حرصم می گیره .از سیاست هم خوشم نمیاد چون اعتقاد دارم بی رحمه.

 کینه ای نیستم و وقتی از کسی ناراحت یا عصبانی  شم سکوت می کنم ،اما بر خلاف دوستان کاری نمی کنم که بفهمه حتی سعی می کنم پنهان کنم .و سعی می کنم یه جوری با توجیه کردن رفتارشون فراموش کنم.اما اگه رفتارش در حد توهین آمیز و مکررو رفتارش آزارم بده  باشه سعی میکنم بدون دلخوری ازش دوری کنم.

از چشم و هم چشمی و حسادت و مسخره کردن دیگران بیزارم چون چوب حسادت دیگران و خوردم.

گاهی اونقدر منگل میشم که خودم هم تعجبم میشه اما حافظه خوبی تو به خاطر سپاری اشخاص و اسامی دارم البته اگه دقت کنم.و خوبی رو فراموش نمی کنم .

آرامش و سکوت ،زمستون رو دوس دارم پاییز برام دلتنگی داره از بهار خوشم نمی یاد و از تابستون متنفرم .

از دید دیگران علاوه بر خصوصیات بالا

خالم می گه آدم  بی احساس و مغروری هستم یکی از دوستام هم نمی دونم چرا ولی میگفت گنده دماغی ،و یه دوستم هم میگفت گاهی  بدبینم ،لجبازم ،و همه چیز سخت می گیرم راستی میگن فمنیستم؟؟؟؟؟

درجه ی اعتماد به نفس و اراده و حتی امید با توجه به اتفاقات و حتی آمهای اطرافم تو نوسان می افته از دیدم همه چیز نسبیه . راستی دوستام میگن آدم ......هستم البته این و جدی نگیرید.

زیاد حرف زدم ببخشید شاد باشید.

دوستایی که دعوت می کنم به بازی

 مریم عزیزم     وبلاگ      زندگی نشان زنده بودن

 آقا هادی        وبلاگ      قلب مصنوعی به جای قلب طبیعی

 آقا رضا        وبلاگ      عاشقانه

فرزانه مهربونم   وبلاگ     گلپونه 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 14:56 نويسنده لیلی بانو

یادگاری

یادگاری هاشو رو هم ریخته بود و هر کدومو که نگاه می کرد خاطرات گذشته براش تداعی می شد

خاطرات تلخ و شیرین که وقتی فکر می کرد مجموع همه ی خاطرات شیرین زندگیش به اندازه ی طول دوران یکی از خاطرات تلخش بود .

دوران کودکی  چه سخت گذشت ،قبل و بعد از ورود به مدرسه جدای از همه ی هم  سن و سال های فامیل تو یه مدرسه ی دیگه درس می خوند همیشه حسرت با اونابودن رو  تو دل داشت و خاطراتی که براش غم به ارمغان می آورد.

دوران راهنمایی، یه اتفاق بد ،یه اتفاقی که تو تصمیمات خونوادش خیلی تاثیر گذاشت .اتفاقی که ناگهانی پیش اود و می تونست برای هر کسی پیش بیاد ،اتفاقات بد به خودی خود دردناک هستن اما سرزنش ها و کنایه ها دردناک تر.

اشک تو چشاش حلقه زده بود و جرات پایین اومدن نداشت که مبادا کسی غم تو دلشو بخونه مثل همیشه جلوی اشکاشو گرفته بود  که کسی نبینه . 

رسید به دوران دبیرستان مثل یه شک بود یه شک روحی بزرگ اما خودشو نباخت ،سعی کرد کنار بیاد به زحمت تو اون سال ها تونست دوام بیاره .هر سال یه اتفاق ،یه درد ،یه ...،به طوری که به زحمت تو دانشگاه قبول شد.

اما دانشگاه با  یه عالمه خاطره ی خوب و بد.هی یادگاری هاشو زیرو رو می کرد دنبال یه یادگاری از بهترین و زیباترین اتفاق زندگیش می گشت ،اما هر چی گشت هیچی پیدا نکرد یادش اومد که اون این طور خواسته بود،خوسته بود که فراموشش کنه اما مگه می شد مگه می تونست فراموشش کنه اونی که دوست داشتن رو ازش آموخت و تو یکی از بدترین شرایط زندگیش که جز مرگ راهی رو برای خودش نمی دید امید رو تو دلش زنده کرد فراموش کرد هرگز ...

با خوش گفت این تقدیر منه از تقدیر گریزی نیست فقط باید امید به خدا داشته باشم و صبور باشم خدا خودش از نهان و آشکار من با خبر و خودش صلاح بنده هاش می دونه .

یادگاری هاشو جمع کرد و با همشون برای همیشه خداحافظی کرد با خودش گفت اگه قرار از اون یادگاری نداشته باشم پس هیچکدوم از اینا ارزش نگهداشتن رو ندارن .

 

دوست داشتن از عشق برتر است

دوست داشتن از عشق برتر است. عشق يك جوشش كور است  و پيوندي از سر نابينا يي اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال. عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه  سرزند  بي ارزش است  و دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوچ مي يابد. عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر مي گذارد اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه ي بلندش روز و روزگار را دستي نيست.

عشق در هر رنگي و سطحي، با زيبايي محسوس،  در نهان يا آشكار رابطه دارد . چنانچه   شوپنهاور  مي گويد : " شما بيست سال به سن معشوقتان اضافه كنيد آن گاه تأثير مستقيم آن را بر روي احساستان مطالعه كنيد."

عشق طوفاني است و متلاطم و بوقلمون صفت، اما دوست داشتن آرام و استوار وپر وقار و سرشار از نجابت. عشق با دوري و نزديكي در نوسان است، اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و " ديدار و پرهيز" زنده و نيرومند مي ماند؛اما دوست داشتن با اين حالات نا آشناست، دنيايش دنياي ديگري است. عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني فهميدن و انديشيدن نيست. اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر مي رود و فهميدن و انديشيدن را نيز با خود مي كند و با خود به قله ي بلند اشراق مي برد. عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد. عشق فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي، بي انتها و مطلق.

 

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن. عشق بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد. عشق همواره با شك آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شك ناپذير. از عشق هر چه بيشتر مي نوشيم سيراب تر مي شويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر تشنه تر. عشق هر چه ديرتر مي پايد كهنه تر مي شود و دوست داشتن نوتر. عشق نيرويي است در عاشق كه او را به معشوق مي كشاند و دوست داشتن جاذبه اي است در دوست كه كه دوست را به دوست مي برد. عشق تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست. عشق معشوق را گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند، زيرا عشق جلوه اي از روح تاجرانه ي آدمي است. اما دوست داشتن  دوست را محبوب مي خواهد و مي خواهد كه همه ي دل ها آن چه را او دوست مي دارد و آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشد. عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن. عشق غذا خوردن يك حريص گرسنه است و دوست داشتن همزباني در سرزمين بيگانه يافتن.

عشق به سرعت به كينه و انتقام بدل مي شود و آن هنگامي است كه عاشق خود را ميانه نمي بيند اما دوست داشتن را به آن سو راهي نيست.

" بايد باشي و زندگي كني كه دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا بلند ترين ترين قله هاي عشق پايين نخواهم آورد"

               دکتر  شریعتی

 پیوست: یعد یه مدت طولانی آپ کردم اونم به خاطر قولی که داده بودم . آهنگ بلوگ رو هم  عوض کردم . 

 

+ تاريخ جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 12:41 نويسنده لیلی بانو |

کسی که این طرف خط نشسته مجنون است ...
الو! سلام عزیزم! صدات محزون است!

مپرس از من آواره خیابان ها
ز دست من دل این شهر همچنان خون است

مپرس! مضحکه مردمان این شهرم
که عقلشان همگی از حساب بیرون است!

یکی به خنده می گوید: روانی است این مرد!
یکی دگ به تأسف: دچار افیون است!

مپرس حال مرا ، زندگی خود را باش!
تو نیز خسته ، غم و غصه هات افزون است

فقط همین که بدانی که زنده ام کافی است
چه لازم است بگویم که حال من چون است؟

نمی شود که بگویم که دوستت دارم!
نمی شود لیلی! خلاف قانون است!

سید ضیاء قاسمی

 

بهمن

سمبل :آب گیر

عنصر : هوا

سیاره : زهره

عضو آسیب پذیر : مچ و ساق پاها

روز اقبال : چهار شنبه

اعداد شانس : 1و7

سنگ خوش یمن : یاقوت ارغوانی

رنگ : آبی

حیوان : پرندگان درشت اندام

مریم

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 12:57 نويسنده |