تبليغاتX
سایبان آرامش ما ماییم
مرا دوست بدار اندکی ولی طولانی، ویکتورهوگو

 

دیوار اعتماد مرا موریانه خورد

اینک من آن عمارت از پای بست ویرانم

هرگز تو باز نخواهی گشت و این

تنها حقیقتی است که میدانم !!!

                    

پی نوشت : تکیه کردن به دنیا با آنچه از آن می بینی نادانی است و کوتاهی در انجام کردار نیک وقتی به ثواب آن اطمینان داری زیانکاری است و اعتماد به هر کسی پیش از آزمایش وی نشان درماندگی است .

حضرت علی (ع)

قربون خدا برم تو اوج غم و ناراحتی اینو بهم نشون داد :

چهار گنج که در درون انسان است :

۱-کتمان حاجت ۲-کتمان درد ۳-کتمان صدقه ۴-کتمان مصیبت

 

ببخشید این دفعه هیشکی رو دعوت نکرم .عیدتون مبارک باشه.

 

سحر مهربونم خدا پشت و پناهت برا ی همه دعا کن .

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 23:4 نويسنده لیلی بانو |

 

 

سفره اي که پهن شد، اينبار خالي از دلتنگي بود.
فقط... بوي گلاب بود و گلهاي بي ريشه و درحال مرگ.
بين آنهمه سکوت، مرور يک خط از
قصه هاي تو
براي گفتن تمام خاطراتم بس بود.
راستش را بخواهي... قصد ديدار، هرچه بود از نياز بود... به خداي بزرگ تو.
و تو چه صادقانه هرچه مرهم داشتي، رو کردي وقتي ديدي از نشان دادن زخمهايم شرم دارم.
حالا تمام غرور من از با تو بودن اين است که از پشت پنجره اي که تو باز کردي، گاهي خداي تو را ميبينم که ساده و صبور، آب و خاک و هوا را نوازش ميکند و تو آنطرفتر، درسايه يک درخت،
آوازهاي خدا را زمزمه ميکني.

                                     

 

 

  

   

   

 پیوست :سلام دوستان یش اومده برنامه برای زندگی و آیندتون بریزید یهو همش بهم بخوره برای من که خیلی پیش اومده بدترینش چند روزپیش بود دلم خوش کردم گفتم دیگه درسم  تموم می شه و میرم سر کار اما یهو... نمره یکی از دروس تستی اومد که بله افتاده بودم 8.8(50 سوال تستی که 3 تست برام  درست می کردن پاس می شد )  به هر کی رو انداختم درستش نکرد می گفتن راه نداره رفتم پیش یکی از استادا تحصیل کرده ی مملکت، دارم شرایطم توضیح می دم می گم کتاب عوض شده نه تو برد نه تو سایت رسمی نزدن کتاب فروشی رفتم یه جلد داشت گفت آرشیو کپی برات می گیرم گفتم باشه رفتم کپی بیارم می گه کتاب همکارام فروختن، کرمانشاه، همدان و سنندج هم نداشتن این انصافه ؟بعدش هم  سه بار درس ........ افتادم سر چهارمین بار پاسش کردم اون موقع بابام بازنشت می شد می تونسم جای اون برم هنوز حرفم تموم نشده  جلوی دو تا مراجعه کننده ی دیگه می گه اونایی که بابا ندارن چی کار کنن ،(نمی دونم من مسوئل کسایی هستم که بابا ندارن؟؟؟) بعد گفتم حرفم این نیست این برای سال گذشته بوده الان شغل آماده برام هست مدرک می خوان اومدم شما لطف کنید یه طوری برام درستش کنید اونم گفت راهی نداره .این نمره نگرفتم یه طرف حرف آقای ......یه طرف شاید به قول دوستام من نباید اینو می گفتم اما خب من بی سواد و احمق تو که تحصیل کرده ای ازمن بزرگتر و با سواد تر چرا ؟ خیلی بی انصافیه اونم برای این چهار واحد که آبان ماه معرف به استاد میدنش مدرکم 5 ماه عقب بیفته خیلی بی انصافیه کار هم از دستم رفت . دو روز تموم کارم شده گریه این روزا دل واپسی و دل نگرونی و دلتنگی شده کارم برام دعا کنید دوام بیارم. خدایا صبرم زیاد کن .                                                                     

  

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 21:1 نويسنده لیلی بانو |

 قصه...

 ميرقصد در باد
گيسوان دختري تنها
ايستاده بر تپه اي بلند
در سرزميني دور
ميتپد در دل
قلب سرخ دختري تنها
ايستاده در سرخي افق
ميچکد اشکي ز شوق و بيم
ز چشم دختري خسته
افتاده بر زمين خشک
ميرقصد در باد
دامني گلگون بر تن دختر قصه

                         

پیوست:

سلام همگی خسته نباشید امیدوارم امتحانات خوب داده باشید.

همه ی ما آدم ها بیش و کم تو زندگی هامون یه سری مشکلات و گرفتاریهایی داریم که ممکن برای خودمون خونوادهامون یا اطرافیانمون باشه که خواه نا خواه ما رو هم درگیر می کنه من همیشه نه اما معولا این اوضاع داشتم و دارم اما حرفم این نیست چیزی که آزارم داد  با وجود گرفتاریهای خودم تهمت هایی بود که از دوست و غیر دوست شنیدم از کسایی که می شناختم و نمی شناختم اما خب از اونجایی که کینه ای نیستم تو این موارد به قول مریم آلزایمر دارم بعضی هاشون فراموش کردم. اما خب برای دو تا شون دو شب فقط گریه می کردم و به خودم می گفتم  که چرا و کی؟ منم کنجکاو شدم بفهم کی بوده همیشه فک می کردم اگه بفهمم چی بهش می گم چه جور برخورد می کنم .

با دوستام هم که دردو دل می کردم جز اینکه می گفتن تو حساسی و اینکه ول کن هیچ جوابی نگرفتم اما خب این بار هم از آدم ها نا امید شدم خیلی سخته بین این همه آدم  زندگی کنی و  کسی حرفت نفهمه اما خب اون موقع که از همه می بری و احساس تنهایی می کنی بازم فقط به خودش پناه می بری و از خودش کمک می خوای.

این بار هم خدا فقط خدا

اما حالا که فهمیدم کی بوده دیگه حتی دنبال دلیلش هم نمی رم وچیزی جز حرف سکوت نمونده .

امتحانات فرصت خوبی بود که از همه ی اون دوستام فاصله بگیرم فکر کنم این جوری بهتره .

 

 

+ تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:3 نويسنده لیلی بانو |