|
مرا دوست بدار اندکی ولی طولانی، ویکتورهوگو |
|
|
می ترسم از جدایی ها بس که می ترسم از جدایی ها می گریزم ز آشنایی ها دلی از سنگ خاره خواهم ساخت تا نرنجد ز بی وفایی ها آرزو را به سینه خواهم کشت تا نکوشد به خود نمایی ها عشق اگر نور دلکش سحر است دل نبندم به روشنایی ها چه فریبنده بود و دیده نواز سحر چشمش به دلربایی ها دیدی ای دل زپا در افتادی بعد از آن بال و پر گشایی ها " میمنت ذوالقدر"
پی نوشت :
+
تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 19:23 نويسنده سایبان آرامش
|
هدیه ی دوست گلی را که دیروز، به دیدار من،هدیه آوردی،ای دوست -دور از رخ نازنین تو- امروز پژمرد! همه لطف و زیبائی اش را - که حسرت به روی تو می خورد و - هوش از سرما به تاراج می برد؛- - گرما ی شب،برد! صفای تو اما گلی پایدار است بهشتی همیشه بهار است. گل مهر تو ،در دل و جان گل بی خزان، گل تا که من زنده ام ماندگار است. فریدون مشیر ی تقدیم به
پی نوشت :هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نمی رسه برای نوشتن.این گرمای تابستون و کلاس های کا ر آفرینی کار خودشون کردن حسابی تعطیل شدیم .
+
تاريخ دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 10:20 نويسنده سایبان آرامش
|
|